معرفی مقاله:
مطالعهٔ آراء اندیشمندان برجسته و فقیهان مذهب حنفی حاکی از آن است که اندیشمندان متاخر این مذهب بر این باورند که رییس مذهبشان، ابوحنیفه، قرآن را قدیم و سخن ازلی خدا قلمداد میکردهاست. متعاقب این تلقی، ساختار زبانی قرآن نیز از مؤلفههای ذات معجزه آمیز آن برشمرده میشد. با این وجود، مطالعات دقیقتر نشان میدهد که پیوند ناگسستنی و معجزهآمیز زبان عربی با قرآن را نمیتوان به صورت قطعی به ابوحنیفه منتسب دانست؛ چرا که ابوحنیفه خواندن قرآن به زبان فارسی را در مناسبات آیینی بلامانع میدانست. از همین رو برخی دیگر از اندیشمندان متأخر حنفی این نتیجه را گرفتهاند که ابوحنیفه گوهر قرآن را معنای آن میدانسته و زبان عربی، فرعی بر آن بودهاست.
کار به آن جا رسید که این آسانگیری ابوحنیفه در قرائت قرآن، پس از دورهٔ محنت، زمینه را برای انتساب دیدگاه مخلوق بودن قرآن به وی فراهم آورد و او به ارتداد متهم شد. همین امر فشاری بر اندیشمندان متأخر حنفی آورد تا ابوحنیفه را از این «بدعت» مبرا کنند. در حالی که اندیشمندان متقدم حنفی منحصرا معنا و ظرفیتهای هدایتی قرآن را اعجاز آن میدانستند، اندیشمندان متأخر، دیدگاه متقدم را محکوم کرده و در پی ارائه خوانشی جدید از اندیشههای ابوحنیفه بر آمدند. متعاقب این بازخوانی، اعجاز قرآن به ساختار زبانی بینظیر آن پیوند خورد.
این پژوهش، در پی مطالعه سیر تطور مذهب حنفی در اندیشه پیوند میان زبان و گوهر قرآن است تا ببیند چگونه این مذهب خود را با باور رایج سنّیها مبنی بر قِدَم قرآن و ساختار زبانی منحصر به فرد آن وفق دادهاست. هر چند بخشی از مطالعات پیرامون نفش حنفیه و شخص ابوحنیفه در تحول مذکور پیش از این توسط دیگران مورد مطالعه و نشر قرار گرفته است ولی من در این پژوهش بر یکی از شخصیتهای نادیده گرفته شده یعنی ابوعصمه نوحبنابیمریم ( ۱۷۳ هـ ق) تمرکز کردهام.
گزارش تفصیلی مقاله توسط محمدحسین حاجیاحمدی
ابوحنیفه (۱۵۰ ه.ق) را باید وامدار صحابهٔ نامدار پیامبر، ابنمسعود (۳۲ ه.ق) دانست. ابنمسعود به دستور عمربنخطاب (۲۴ ه.ق) به عنوان مبلّغ و معلّم اسلام و قرآن به کوفه رفت. او علاوه بر گنجینهای از سنت پیامبر، قاری قرآن نیز محسوب میشد و از این نظر جایگاه ویژهای داشت. شاگردان ابنمسعود، روش او در قیاس را به عنوان یکی از پایههای استنباط احکام در موضوعاتی که مسبوق به سابقه نبودهاند از او وام گرفتند که تبلور این روش را در مذهب حنفی و استنباطهای ابوحنیفه میتوان مشاهده کرد.
همانطور که شاگردان ابن مسعود، سنت او در استنباط احکام شرعی را از او گرفتند، برخی دیدگاههای قرآن شناسانه او را نیز اقتباس کردند. به عنوان مثال ابو یوسف (۱۸۲ ه.ق) در کتاب «کتاب الآثار»، ماجرایی را از قول ابوحنیفه نقل میکند که ابن مسعود در آموزش قرائت قرآن به شخصی به آیه «طعام الاثیم» ( دخان ۴۴) رسید. آن شخص در تلفظ این آیه مشکل داشت و به اشتباه آن را «طعام الیتیم» قرائت میکرد. ابن مسعود به او گفت که به جای آن «طعام الفاجر» بگوید چرا که او میان لفظ و معنای قرآن تمایز قائل بود و سیالیت لفظ را تا آنجا که به معنا آسیب نرساند جایز میدانست.
انعکاس همین دیدگاه را میتوان در آراء ابوحنیفه نیز مشاهده کرد هر چند در باب دیدگاه ابوحنیفه در پیوند میان قرآن و زبان عربی، خوانش های متفاوتی وجود دارد. او در واکنش به سوالی که ابن شیبانی ( ۱۸۹ ه.ق) درباره امکان فارسی خواندن قرآن در نماز برای غیر عرب پرسیده بود، آن را حتی برای اعراب نیز جایز دانسته بود. این درحالی بود که کسانی مثل ابویوسف و ابن شیبانی این کار را صرفا برای کسی که نمیتواند قرآن را به عربی بخواند جایز میدانستند. دیدگاه ابوحنیفه تحت عنوان نظریه قرآن فارسی ( The Persian Qur’an Position) مشهور شد.
یدگاه قرآن فارسی ابوحنیفه با دو رویکرد تفسیر شد. تفسیر اول به عنوان یک راهبرد عملی و حکم شرعی در راستای گسترش اسلام در بین غیر اعراب بود و تفسیر دوم به عنوان دیدگاهی در ساحت هستی شناسی قرآن عنوان گردید. به این معنا که گوهر اعجاز آمیز قران، معنا و ظرفیتهای هدایتی آن بوده و لفظ در حکم لباسی برای آن و معروض آن است. تفسیر اول با مخالفت جدی اهل حدیث و تفسیر دوم با مخالفت جدی مذاهب دیگر مثل شافعیها مواجه گردید که به آیه ۲ سوره مبارکه یوسف استناد میکردند: (إِنَّا أَنزَلنَٰهُ قُرۡءَٰنًا عَرَبِيّٗا لَّعَلَّكُمۡ تَعقِلُونَ).
بعد از مرگ ابوحنیفه تا حدود قرن ۳، فضای غالب، فضای منفی نسبت به او و دیدگاه وی بود تا آن جا که در خلال محاکم تفتیش عقاید که توسط حکومت عباسی و معتزلیان (عصر محنت) واقع شد، دیدگاه قرآن فارسی رفتهرفته با دیدگاه حدوث قرآن آمیخته شد.
در قرن چهارم و پس از دورهٔ محنت که دوباره اندیشه قِدَم قرآن به عنوان جریان اصلی رونق گرفت، فشار بر اندیشمندان حنفی دوچندان گردید تا به نحوی یکی از بنیان گذاران مذهب خود، ابوحنیفه را در مدار دیدگاه قِدَم قرآن نگه داشته و از اتهام بدعت و ارتداد تبرئه کنند. در آن زمان دیدگاه متداول اهل سنت درباره قرآن در دو عنوان خلاصه میشد: ۱- غیرمخلوق بودن قرآن ۲- اعجاز زبانی قرآن ( فصاحت و بلاغت و نظم). اما مسئله آن جا بود که گزارشها از دیدگاه ابوحنیفه خلاف این دو را بیان میکرد.
اولین دفاع برجسته از ابوحنیفه و دیدگاه قرآن فارسی، توسط ابوالحسن قُدوری ( ۴۲۸ هـ ق)، مرجع برجسته بغداد در قرن ۵، صورت گرفت. وی در دفاع خود، به دیدگاه قرآنی ابنمسعود بود که جایگزینی کلمات مترادف را جایز میدانست استناد کرد. او بر این باور بود که رویکرد ابن مسعود، رویکردی رایج در میان صحابهٔ پیامبر و مسلمانان سلف بوده است. او روایتی از انسبنمالک را ذکر کرده که در آن، انس به جای «اَقوَمُ قیلا» ( مزمل ۶) «اصوب قیلا» خوانده است. همچنین قدوری به آیهٔ ۴۴ سوره فصلت «وَلَوۡ جَعَلۡنَٰهُ قُرۡءَانًا أَعۡجَمِيّٗا لَّقَالُواْ لَوۡلَا فُصِّلَتۡ ءَايَٰتُهُ ءَا۬عۡجَمِيّٞ وَعَرَبِيّ…» استناد کرده و بر این باور است که عربی بودن قرآن یک مسئله حاشیهای و معروض بر گوهر قرآن است. همچنین از سعید بن جبیر (۹۵ هـ ق) روایت میکند که قرآن به همه زبانها نازل شده است چرا که ابن عباس نیز وجود لغات غیر عربی در قرآن را تایید کرده است. از این رو قُدوری بر این باور است که بنابر خود قرآن عربیت قرآن ذاتی آن نیست و دیدگاه قران فارسی اوحنیفه قابل توجیه است.
در اواخر قرن پنج، محمد بن احمد سرخسی ( هـ ق ۴۹۰) که خود حنفی بود به دفاع از ابوحنیفه و قرآن فارسی برآمد. در زمان او دیدگاه «قرآن یکپارچه» (Unified Qur’an ) به معنای اعجاز توامان ساختار زبانی و معانی و در هم تنیدگی این دو متداول شده بود. او بر خلاف قدوری که به تفاسیر اثری و روایات استناد کرده بود، به احتجاجات عقلانی روی آورد. او ابتدا ادعا نمود که ابوحنیفه هیچ گزاره صریحی درباره اعجاز و ذات قرآن بیان نکرده است و همه صحبتها در این باره استنباطهایی از دیدگاه اوست. این در حالی است که حنفیهای بعد از سرخسی دیدگاه قرآن یکپارچه را به ابوحنیفه منتسب دانسته اند. استدلال سرخسی این بود که زبان، مخلوق و ساخته بشر است و نمیتواند با قرآن که غیرمخلوق است متحد شود و در اعجاز آن مشارکت داشته باشد. بنابراین اتهام مخلوق بودن قرآن به شافعیها که زبان قرآن و گوهر اعجاز آمیز آن را متحد میدانند واردتر است. سرخسی اضافه میکند که دیدگاه قرآن یکپارچه، جهانی بودن پیامبری حضرت محمد (ص) را نیز مخدوش خواهد کرد چرا که در بحث اعجاز، غیر عرب باید به اندازه عرب مخاطب باشد و نیز به همان اندازه که امرؤ القیس از آوردن مانند آن عاجز است باید عاجز باشند!
در قرن ششم، حنفیها در دفاع از قرآن فارسی، بیشتر بر معنامحوری تاکید کردهاند. از افراد پیشرو در این بحث در آسیانه میانه، ابوبکر کاشانی (۵۸۷ هـ ق) بود که به آیاتی مانند «وَإِنَّهُۥ لَفِي زُبُرِ ٱلۡأَوَّلِينَ» (شعرا ۱۹۶) و «إِنَّ هَٰذَا لَفِي ٱلصُّحُفِ ٱلۡأُولَىٰ» ( اعلی ۱۸) استناد کرد که قرآن را حاضر در کتب پیشین میداند در حالی که زبان آن غیر از عربی است.
همزمان با سرخسی که سعی در اثبات قرآن معنامحور داشت، دیدگاه قرآن یکپارچه توسط گروهی دیگر از حنفیها مورد پذیرش و تبلیغ بود. از برجسته ترین این افراد، علی بن محمد بَزدوی ( هـ ق ۴۸۲) بود. او در کتاب خود ، اصول البزدوی، تصریح کرده است که برخلاف نظر سرخسی، ابوحنیفه در مورد قرآن و ذات اعجاز آمیز آن به دیدگاه قرآن یکپارچه تصریح دارد و این یک استنباط صرف نیست هر چند بزدوی برای این ادعای خود شاهدی از سخنان ابوحنیفه یا شاگردان او ارائه نکرده است.
در این میان اولین متفکر حنفی که ادعای عقب نشینی ابوحنیفه از دیدگاه قرآن فارسی را بیان کرد، علی بن ابی بکر مَرغینانی ( ۵۹۳ هـ ق) نام داشت. او در کتاب خود، الهدایه فی شرح البدایه المبتدی، ادعا کرده است که ابوحنیفه نیز در نهایت از دیدگاه خود عقب نشینی کرده و با هم عصران خود، ابویوسف و شیبانی، هم نظر گردید و خواندن قرآن به غیر از عربی را صرفا برای کسانی که عربی بلد نبودند جایز دانست. هر چند مرغینانی در ضمن ذکر این گزارش تاریخی، تردید خود را نیز بیان میکند. او همچنین اضافه میکند که این نظر صرفاً یک فتوای شرعی و در فضای احکام عملی است و نباید به عنوان یک اعتقاد به قرآن تسری پیدا کند؛ چرا که عربی بودن ذاتی قرآن است.
تا قرن ۸، دیدگاه قرآن یکپارچه به عنوان دیدگاه اصلی حنفیها گسترش پیدا کرده بود. این خبر در گزارشهای ابوالبرکات نسفی ( ۷۱۰ هـ ق) آمده است. همچنین عبدالعزیزبناحمد بخاری ( ۷۳۰ هـ ق) نیز گزارش تاریخی عقب نشینی ابوحنیفه از دیدگاه قرآن فارسی را به عنوان یک گزارش رایج مورد استناد توسط حنفیها ذکر کرده است.
اما در این جا یک مسئله وجود دارد: این گزارش تاریخی صرفاً از ابوعصمه نوحبنابیمریم گزارش شده است. بهعلاوه روشن نیست چرا حنفیهایی که به دیدگاه قرآن معنامحور معتقد بودند، در طول این دوران از این گزارش بی اطلاع بودند و به جز مرغینانی که او هم با تردید ذکر کرده، استناد دیگری به این روایت در کتب خود نداشته اند ولی ناگهان در قرن ۸ این گزارش به عنوان یک سند به طور رایج استفاده شده است؟
ابوعصمه به تعبیری علامه ذوفنون بوده است که در مکه، مدینه، نیشابور، بصره و کوفه به تحصیل پرداخته. دربارهٔ خاندان او اطلاعات کمی در دست است اما شایع است که پدرش زرتشتی اهل هرمز بوده است. ابوعصمه توسط اهل حدیث کذاب و جاعل حدیث دانسته شده است. احمدبنحنبل ( ۲۴۱ هـ ق) به عنوان رئیس اهل حدیث، روایات او را غیرقابل استناد و شایستهٔ ترک دانسته است. کار در تکذیب و تقبیح ابوعصمه به آن جا رسیده که عنوان ذو فنون بودن او نیز برعلیه او به معنای جاعل در همهٔ حیطهها استفاده شده است. علیرغم وجود این همه اتهام و مواجهه منفی با ابوعصمه، پس از قرن ۶ رفتهرفته گزارشهای مثبتی از او عنوان شده است و این مثبتانگاری دربارهٔ ابوعصمه توسط شمسالدین ذهبی ( ۷۴۸ هـ ق) به اوج خود رسید و به همین دلیل گزارش ابوعصمه دربارهٔ عقبنشینی ابوحنیفه از دیدگاه خود مورد استناد واقع شده است. هرچند نمیتوان این مثبتانگاری دربارهٔ ابوعصمه را بیارتباط با میل حنفیها مبنی بر تبرئهٔ ابوحنیفه دانست.
برای دریافت فایل تمام متن مقاله اینجا کلیک کنید.